#_نبض_احساس_پارت_163
پسر:خواهش ميکنم هرکسي بودهمينکاروميکرد.
پسري قدبلندبودوهيکلي.صورتش پرريش بودوبخاطرباران خيس خيس شده بودموهاشم ازخيسي ريخته بودتوي صورتش.
امير:پسربيابريم توخيس خيس شدي.
پسر:نه مزاحم شمانميشم.
امير:اين چه حرفيه بيابريم تو.
باهم رفتيم داخل.به پسره پتوداديم تادورخودش بپيچه شومينه روهم روشن کرديم.يه دکترم خبرکرديم تايه نگاهي به سايه بندازه.دکترم حرفاي اون پسروگفت.ازترس فشارش افتاده بودپايين وازحال رفته بود.براش يه سرم وصل کردورفت.ازاتاق سايه اومدم بيرون.
هستي:حالش چطوره؟
_خداروشکرخوبه الان خوابيده.
رها:خدابه خيرگذروند.
_اگه اون پسرنبودمعلوم نبودخدايي نکرده چه بلايي سرسايه مياد.کجاس الان؟
غزل:پايين کنارشومينه.
رفتيم پايين.پسرپتودورخودش پيچيده بودوکنارشومينه بود پسراکنارش بودن.نگاهي به رايان کردم بيخيال يه گوشه وايساده بود.رفتم کناراميرنشستم.
romangram.com | @romangram_com