#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_73


- سردت نشه حالا!

صالح لبخندي زد و دوباره دستش را روي دستان ظریف و کوچکش گذاشت.

***

مهرانا تصمیم گرفت کمی دیرتر برود، فکر کرد براي دق دادن صالح بد فکري هم نیست! هشت و بیست دقیقه جلوي خانه ي صالح بود و

زنگ آپارتمان را فشرد. صالح برخلاف همیشه که در را بی هیچ حرفی باز می کرد، آیفون را برداشت و با حرص گفت:

- بیا بالا!

مهرانا یواشکی خندید و همین که داخل ساختمان شد زیر لب گفت:

- پس نه، می رم پایین!

خندید و همان طور که داخل آسانسور می شد گفت:

- آخ جون، معلومه دقت دادم!
اما قیافه اش را عبوس و اخمو نشان داد، یک جوري که انگار طلبکار بود و مطمئنا اگر می خندید صالح عصبانی می شد. وقتی از آسانسور

بیرون آمد دیگر جدا جا خورد؛ صالح با قیافه اي صد برابر بدتر از خودش اخمالو جلوي در ایستاده بود و منتظرش بود. شاید اگر این همه

قیافه نگرفته بود مهرانا ذوق می کرد و امیدوار می شد که به آرزویش رسیده و عاقبت صالح عاشقش شده و بی تاب آمدنش جلوي در به


romangram.com | @romangram_com