#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_441

مهراناخندید و توي آغوشش خزید، اما قبل از این که روزبه از خود بی خود شود نگاه عمیقی به چشمانش کرد و ناگهان گفت:
- منو نبخشیدي؟!

مهرانا سرش را عقب کشید و بی درنگ گفت:

- بخشیدم!

روزبه خیلی جدي تر از قبل پرسید:

- مهرانا حالا منو دوست داري؟

مهرانا گفت:

- می خواي چی بشنوي؟

روزبه کاملا عقب کشید و با اینکه سخت بود، اما گفت:

- حقیقت رو، حتی اگه تلخ باشه!

مهرانا بی آن که بیندیشد گفت:

- متاسفانه تو شیرین ترین دروغی رو که توي عمرم شنیدم رو گفتی! هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز به تو علاقمند بشم، اما خوشحالم!

حالا خوشحالم که با دروغت اینجام و اگه تصادف نمی کردم هیچ وقت اینجا نبودم! الان که اینجام خوشحالم!

روزبه لبخند مهربان و گرمی زد. مهرانا بلافاصله گفت:

romangram.com | @romangram_com