#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_434
روزبه نگاه رنجیده اش را به سمت دیگري چرخاند و گفت:
- می خواستم با دور کردن تو از چیزاي آشنا و خاطره هات ... یه کاري کنم که ... دیرتر حافظت برگرده!
مهرانا پوفی کرد و زیر لب گفت:
- چه ابتکاري!
بعد بی اعتنا روي زمین نشست تا زیر تخت را براي پیدا کردن ساکش بگردد.
- باز جاي شکرش هست که بچه دار نشدیم وگرنه جدا شدن ازت سخت می شد. ساك من کو روزبه؟!
روزبه غیظ کرد و مثل بچه ها با لجبازي به تته پته افتاد و گفت:
- تو ... ت.... تو ... خودت ... اصلا تو ... شلوارت کو؟
مهرانا خندید. روزبه شیر شد و روي تخت بالاي سرش نشست. مهرانا سریع اخمش را در هم کشید و گفت:
- ساکم؟!
روزبه با نگاهی که دل مهرانا را شوریده تر می کرد به صورتش خیره شد و التماس کرد:
- مهرانا خواهش می کنم منو نذار برو! به خدا می میرم. بی تو من ... می میرم!
مهرانا محو تماشایش بود، روزبه ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com