#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_435
- شاید فکر کنی من ازت سواستفاده کردم، اما من تمام این مدت، مخصوصا بعد از عروسیمون رو با یه کابوس تلخ گذروندم. از همین روز
می ترسیدم، اینکه منو نبخشی و بخواي منو ترك کنی! خیلی سخت بود. مهرانا من روزاي سختی داشتم و می دونم حقمه، اما نگو خوش
بودم!
مهرانا با لحن طنزي گفت:
- نه بابا من غلط می کنم! تو که اصلا خوش نبودي!
روزبه خنده ي کم جانی کرد و گفت:
- مهرانا این اضطرابی رو که امروز وقتی برگردم بهم می گه، شب که برسم خونه دیگه منو یادش اومده؛ ای ... این فکرا باعث می شد فکر
کنم که بار آخرمه مهرانا رو می بینم و این بار دیگه برم خونه منو شناخته!
مهرانا رو به رویش ایستاد و گفت:
- دیگه نترس! ترست تموم شد و من می رم و تو ...
روزبه به نرمی دستش را گرفت و همان طور که نشسته بود او را نگاه می کرد، گفت:
- مهرانا خواهش می کنم! ازم متنفر باش، اما بمون! منو نخواه، اما بمون! فقط سایه ات توي این خونه، بالاي سرم باشه بسه، اما ... بمون
مهرانا! به خدا بی تو نمی تونم!
romangram.com | @romangram_com