#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_423

- همون پسره ... صالح!

مهرانا صاف ایستاد و داد زد:

- اون به خودم مربوطه!

روزبه هم کم نیاورد و مثل او داد کشید:

- فعلا همه چیز تو به من مربوطه ... چون هنوز من شوهرتم!

مهرانا دست به سینه ایستاد. می دانست این موجود خودخواه را باید با خونسردي از پا در آورد. می دانست او تحمل بی مهري و سردي را

ندارد، اما در برابر جیغ و داد ساکت نمی نشیند. پس به آرامی گفت:

- بسار خب، حرفات رو شنیدم؛ تکلیف ما رو هم دادگاه معین می کنه!

روزبه دستی به صورتش کشید و در حالی که می خواست مثل او خونسرد باشد، گفت:

- من دروغ گفتم تاوانشم می دم، اما اون طلاق نیست.
و با بدجنسی لبخندي زد و اضافه کرد:

- حق طلاق با منه، طلاقت هم نمی دم!

مهرانا خندید؛ خنده اي که قلب روزبه را زیر و رو می کرد، اما نیش کلامش اجازه ي لذت بردن را نداد.

- با بهترین وکیلا حرف زدم. نه یکی، با سه تا وکیل خوب مشورت کردم. با شواهد و مدارکی که من دارم مثل آب خوردن می تونم ازت

romangram.com | @romangram_com