#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_404
روزبه دستی به صورتش کشید و براي اینکه بحث را عوض کند زمزمه کرد:
- مهرانا واست می میرم! خیلی دلم برات تنگ شده؛ کی برمی گردي؟
- جمعه.
- چی؟! جمعه؟ می دونی چقدر تا جمعه مونده؟ امروز تازه یکشنبه است!
- آخه من ... من خودم خواستم بیشتر بمونیم.
روزبه با خشونت و تمسخر گفت:
- شما خیلی بی جا کردي!
مهرانا بغض کرد و گفت:
- آخه ...
- آخه چی؟ من اینجا یه لحظه هم آرامش ندارم، شما رفتی سیاحت و زیارت! بی خود؛ به مامانت می گی فردا تا ظهر باید تهران باشید!
- نه!
روزبه تقریبا داد زد:
- غلط می کنی! پا می شی میاي؛ همین که گفتم!
romangram.com | @romangram_com