#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_405
مهرانا مثل بچه ها گفت:
- آخه روزبه من دوست داشتم وقتی بیام که صورتم کامل خوب شده باشه! فکر کردم این دوري براي هر دومون لازمه!
- بی خود فکر کردي! فردا میاي تهران؛ اگه نیاي من میام اونجا.
- نه روزبه! آخه توي همین سه روز من کلی دلم برات تنگ شده!
روزبه حیرت زده گفت:
- یعنی ... چی؟
- می دونی من هنوز هیچی از تو به یادم نیومده، هیچ خاطره اي! اما دلم برات تنگ شده و وقتی دلتنگت شدم بیشتر باور کردم تو
شوهرمی؛ حس کردم باید بیام خونه پیش تو! چیزي یادم نمیاد اما حس می کنم جاي من پیش توئه!
روزبه مکث زیادي کرد و با آرامش بیشتري گفت:
- یعنی الان حالت خوبه؟
- اوهوم.
روزبه بی صدا خندید.
- یعنی دلت منو می خواد؟
romangram.com | @romangram_com