#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_403
- یادم نبود حافظت رو از دست دادي! کجایی مهرانا؟
- مشهد.
- مشهدي؟! واقعا مامانت چی فکر کرده؟ پس من توي زندگی تو چه سهمی دارم؟ تو نباید به مامانت یه کلام بگی نبردت مشهد؟! مهرانا
مگه روز آخر به من نگفتی باورم کردي؟ مگه ازت نخواستم درکم کنی؟! من تو رو با یه پسر دیدم؛ اون کارا و دیوونه بازیا دست خودم
نبود، چرا نمی فهمی؟
مهرانا سریع گفت:
- می فهمم روزبه!
روزبه دوباره نشست و با شک و ظن پرسید:
- مامانت اصرار کرد؟
- خب آره! اما تو از دستش ناراحت نباش.
روزبه گفت:
- ا چرا؟
- دلش واسم سوخت. نمی دونی چقدر به خاطر صورتم گریه کرد؛ نزدیک بود غش کنه! خیلی گریه کرد.
romangram.com | @romangram_com