#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_402
- روزبه قول می دي؟
- چشم بابا!
میثم گوشی اش را به دستش داد و گفت:
- زنگ بزن موبایل نسرین خانم!
میثم بیرون رفت و روزبه شماره ي نسرین را گرفت؛ انتظارش زیاد طولانی نشد!
***
صداي مهرانا آتش خشمش را خاموش کرد و در عوض دلتنگی اش لبریز شد. به محض اینکه مهرانا سلام کرد با گلایه و رنجش گفت:
- دستت درد نکنه! بارکلا مهرانا! این بود رسمش؟! منو بی خبر گذاشتی و رفتی؟ واسه چی به من خبر ندادي؟! چرا به موبایلم زنگ نزدي؟
مهرانا نفس عمیقی کشید و با تته پته گفت:
- من که شماره ي شما رو حفظ نیستم!
روزبه با عصبانیت گفت:
- شما؟!
- تو! تو که شمارت رو به من نداده بودي!
روزبه نفس راحتی کشید و روي تخت دراز کشید.
romangram.com | @romangram_com