#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_401
روزبه با غیظ و خشونت گفت:
- بابا آخه اون چه حقی داره دست زن منو می گیره می بره مشهد؟ اگه یه طوریش بشه ... اصلا الان کجاست؟ اومده تهران؟!
- نه فکر نکنم؛ قرار شد تو زنگ بزنی به موبایلش.
و با لحن دلگرم کننده اي گفت:
- به اصرار مهرانا زنگ زده، فکر کنم دلش برات تنگ شده!
برخاست و گفت:
- ببین فقط ازت می خوام آروم باشی و اگه نسرین خانم گوشی رو برداشت مثل همیشه باهاش با احترام حرف بزن! زنت رو دوست داري
اما باید بدونی که نسرین مادرشه و تو هم توي دعواتون بی تقصیر نبودي!
روزبه آمد حرفی بزند که میثم افزود:
- ببین اگه تو احترام زنت رو نگه نداري، همین مادرت رو می بینی که فردا هم احترام زنت رو نگه نمی داره! پس آروم باش؛ نمی گم بگو و
بخند راه بنداز، اما ادب رو فراموش نکن! باشه؟
روزبه سرش را تکان داد.
میثم مصر گفت:
romangram.com | @romangram_com