#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_400

فریده با بغض و ناراحتی از اتاق خارج شد و میثم از همان جا روزبه را صدا زد.

روزبه که طی این سه روز به درخواست پدرش شب ها را آنجا سپري می کرد،با قیافه ي درب و داغان و غمگین داخل اتاق شد و بی حوصله

گفت:

- بله؟

میثم بی مقدمه گفت:

- با مادر مهرانا صحبت می کردم.

خون به صورت روزبه دوید و این از خشمش بود.

- کجاست؟

- مشهد!

چشمان روزبه تا آخرین حد ممکن گشاد شد و تقریبا داد زد:

- چی؟ مشهد؟! زن منو برده مشهد؟ غلط ...

میثم برخاست و در حالی که او را روي تخت می نشاند، گفت:

- آروم باش پسرم؛ اونم جاي مادرته!


romangram.com | @romangram_com