#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_390


آرزو آهسته گفت:

- واي روزبه!

روزبه قاطعانه گفت:

- آرزو حرفی که نزدي؟

- نه به قرآن!

- مامانش که حرفی از فراموشی دوبارش نزد؟

- نه بابا!

- باشه خداحافظ؛ به مامان اینا بگو الان میام!

اول به موبایل نسرین زنگ زد که رد تماس کرد. با عصبانیت داد کشید:

- لعنتی رو من گوشی رو قطع می کنی؟

دلش بی تاب مهرانا بود. می دانست در وضعیت کنونی رفتن به خانه ي نسرین بی فایده است. تا داخل ماشین نشست میثم زنگ زد؛ می

خواست مطمئن شود که او یکراست به آنجا می رود.

روزبه دنبال مقصر می گشت، اما از هر طرف که به قضیه نگاه می کرد باز همه ي خطاها را خودش مرتکب شده بود. از ابتدا دروغ گفت! او

romangram.com | @romangram_com