#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_391


نباید مهرانا را گول می زد و باز فکرش به سمت صالح کشیده شد؛ اما خودخواهانه نتیجه گرفت که مهرانا مال منه!

آرزو لباس پوشیده و در حال رفتن به دانشگاه بود؛ رامین هم که مدرسه بود. فریده با دیدین روزبه بی مقدمه گفت:
- آخه دیوونه این چه دعواییه که زدي این طوري دختر مردم رو ناکار کردي؟

روزبه نیم نگاهی به پدرش انداخت و چون ظاهرش آرام نشان می داد گفت:

- دختر مردم زنمه مامان ... دعوامون شده، اما مقصر منم!

میثم که از برخوردش با او هنوز ناراحت بود، آرام تر از قبل گفت:

- پس اگه تو مقصر بودي چرا گرفتی زدیش؟

- عصبی شدم بابا! نمی خوام جزییات دعوامون رو بگم! یه چیزایی بود که عصبیم کرد.

فریده با خشم و غیظ گفت:

- د پسره نادون، اگه یه چیزایی هست پس به ما هم بگو! بذار من زبونم جلوي نسرین دراز باشه. بذار منم راه دفاع کردن از بچم رو داشته

باشم.

روزبه نفس عمیقی کشید و در حالی که خشمش را کنترل می کرد، گفت:

- مامان مقصر اون دعوا منم، اما نسرین خانم نباید دخالت می کرد؛ حق نداشته زن منو ببره! منم به دفاع نیاز ندارم، خودم می دونم چطور


romangram.com | @romangram_com