#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_389
- نه؟!
- آره بابا! همچین که صورت مهرانا رو دید نزدیک بود غش کنه! کلی بحث کردن، اما مرغش یه پا داشت و گفت می خوام دخترم رو ببرم.
هر چی مامان بابا خواستن جلوش رو بگیرن نذاشت. موقع رفتنم گفت، حرمت خونتون و نون نمکتون رو نگه داشتم، اما به روزبه بگید من
دخترم رو بردم. باشه، اما مال بد بیخ ریش صاحبش!
روزبه ناباورانه گفت:
- مهرانا چی شد؟
- هیچی بابا اون بدبخت که هنگ کرده بود و فقط اشک می ریخت.
صداي فریده آمد که داد زد:
- آرزو کیه؟ با روزبه حرف می زنی؟
آرزو با دستپاچگی گفت:
- نه مامان!
فریده داد زد:
- بهش بگو بیاد اینجا ببینم چه خاکی توي سرمون شده!
romangram.com | @romangram_com