#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_388

همیشه اول نگاهش به تختخواب کشیده شد، خالی و سرد بود؛ به عکس عروسیشان!

.« مهرانا روزبه » داخل حمام شد. نگاهش روي بخار آینه افتاد. مهرانا با سر انگشتانش نوشته بود

بغضش شکست، اما خودش را زیر دوش رساند تا اشک هایش زیر آب گم شود.

***

نیم ساعتی گذشته بود. روزبه با حوله ي حمام به سمت آشپزخانه رفت و از پشت جاسازش توي کابینت، شیشه ي نوشیدنی اش را بیرون

کشید. نگاهی به مایع عسلی رنگ شیشه انداخت و زمزمه کرد:

- اینم روز مبادا!

همچین که گیلاسش را پر کرد، صداي تلفن بلند شد. باز آرزو بود و بی حوصله گفت:

- مامان اینا اومدن؟

آرزو با صدایی آهسته مثل صبح بی مقدمه و تند تند گفت:

- واي روزبه سه شد رفت!

- چی می گی تو؟

- مامان مهرانا اینجا بود که مامان اینا اومدن!
روزبه روي صندلی بژ ناهارخوري ولو شد.

romangram.com | @romangram_com