#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_387

اشک آلود و مرددش را به صورت او انداخت. معلوم بود گیر افتاده و نمی خواهد برود؛ دلش برایش سوخت. روزبه با تبسم و آهسته

زمزمه کرد:

- دوستت دارم.

- مهرانا!

صداي بلند میثم هر دو را از جا پراند. روزبه با بغضی که توي گلویش لانه کرده بود، کمی بلندتر گفت:

- برو! نگران نباش!

نگاه مهرانا به جاي انگشتان میثم روي صورت سه تیغه ي روزبه افتاد. روزبه با سر اشاره کرد که برو!

مهرنا بی طاقت شد و قطره اشکی روي گونه اش سر خورد، اما دیگر از خانه خارج شده بود. میثم تلخ تر از قبل گفت:

- تا اطلاع ثانوي شرکت تعطیل! بمون توي خونه تا سرت یه بادي بخوره؛ خیلی دور برداشتی!

و مهرانا را به سمت آسانسور هدایت کرد و ثانیه اي بعد از مقابل چشمانش ناپدید شدند.

روزبه در را بست. خانه خالی شد؛ ساکت شد، غم گرفت، تنها شد! دستی روي صورتش کشید و زمزمه کرد:

- واي مهرانا من چکار کردم؟

جاي سیلی پدر بدجوري می سوخت. با خودش فکر کرد یعنی دست منم این قدر سنگینه؟ و قلبش فشرده شد. به داخل اتاق رفت و مثل


romangram.com | @romangram_com