#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_386
- شما لطفا برو توي ماشین!
فریده با ناراحتی از کنارشان گذشت. فقط جلوي در داد زد:
- عزیزم مهرانا، من توي حیاط منتظرم. زود بیا!
میثم با اخم و غضب فریده را بدرقه کرد. همین که او داخل آسانسور شد، میثم گفت:
- من جواب مادر مهرانا رو چی بدم؛ هان؟
روزبه بلافاصله گفت:
- بابا خواهش می کنم! مهرانا رو نبرید، ما یه چند روز می ریم چالوس و برمی گردیم! مهرانا با من مشکلی نداره!
میثم که خیلی عصبانی بود، از این حرف چنان برافروخته شد که اختیار از کف داد و سیلی محکمی به صورت روزبه نواخت. طوري که مهرانا
وحشت زده از اتاق خارج شد. شالش توي دستش بود. روزبه زیر چشمی او را دید که حاضر و آماده ي رفتن است. توي دلش گفت:
«!؟ اه تو چرا کفشت جلو پات جفت شد؟ کجا می ري لعنتی »
اما ترسید حرف بزند. میثم با تحکم گفت:
- بریم بابا!
و از خانه بیرون زد. مهرانا مطیع و وحشت زده راه افتاد و با دستان لرزان شال را روي سرش انداخت. از کنار روزبه که رد می شد، نگاه
romangram.com | @romangram_com