#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_384

مهرانا که حالا ایستاده بود، سلام کوتاهی کرد که چون فریده خبري از اوضاع و احوالش نداشت، این سلام کوتاه و سرد را پاي دلخوري و

وحشتش از روزبه گذاشت. دستش را گرفت و همان طور که دنبال خودش به راهرو می کشاند، گفت:

- این چه وضعیه روزبه! تو با این طفلک چکار کردي؟

لبخند روي لب هاي میثم ماسید و تقریبا شوکه شد! صورت زیباي عروسش، کبود و وحشت زده بود. از کنار روزبه رد شد و مقابل مهرانا

ایستاد.

- دخترم چی شده؟

روزبه دستپاچه گفت:

- بابا!

- خفه شو!

انگار روزبه توقع نداشت میثم این طور حرف بزند. مهرانا هاج و واج نگاهشان می کرد. میثم با خشمی که روزبه، به شدت از آن می ترسید،

به جانبش رفت و گفت:

- اون همه بدو بدو واسه این بود؟! این چه کاریه بی شعور؟!
فریده لبش را گزید. هر چه بود روزبه پسرش بود و فرزند عزیزش، از آن طرف آن ها که نمی دانستند دعوا سر چی بوده! باید به حرف

هاي هر دو طرف گوش می دادند. نمی خواست جلوي مهرانا شخصیتش خرد شود. گرچه از دستش عصبی بود، اما ترجیح می داد تنها با او

romangram.com | @romangram_com