#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_383

- بی خود!

و داخل آشپزخانه رفت و برایشان چاي ریخت.

- مهرانا کو؟ نمیاد؟

- تو ... حمومه!

خنده ي ریز میثم، روزبه را هم به خنده واداشت و از آن طرف فریده هم مدام چشم غره می رفت. روزبه چاي آورد و دعا دعا می کرد آن

ها زودتر بروند. میثم سرش را جلو برد و زیر گوش روزبه حرفی زد که قهقهه ي هر دو به آسمان رفت. فریده از فرصت استفاده کرد و

یواشکی به سمت اتاق خواب رفت تا روزبه بیاید و به خودش بجنبد فریده در اتاق را گشوده بود.

دیدن مهرانا با آن سر و وضع، نگاه بیگانه و هراسان! و آن طور که معصومانه کنار در چمباتمه زده بود، تعجب و نفرتی آنی به وجود آورد و

زمزمه کرد:

- مهرانا! عزیزم؟!

و فریاد غضبناکی کشید و خطاب به روزبه گفت:

- بیا اینجا!

روزبه پوفی کشید و در حالی که ظاهرا خونسرد بود، اما حسابی وحشت کرده بود.


romangram.com | @romangram_com