#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_382


- برو توي اتاق، صداتم زدم بیرون نیا. می گم حمومی! مامان اینا نمیان توي اتاق؛ یه جوري ردشون می کنم. برو اومدن ...

مهرانا سریع داخل اتاق شد و با ترس و لرز همان جا کنار در نشست. میثم با چهره ي خندان، فریده هم با قیافه ي غضبناك از آسانسور

خارج شدند. معلوم بود میثم سعی دارد جذبه بگیرد، اما نمی توانست و عاقبت هم بعد از سلام و احوالپرسی، با خنده اي ریز که موج خشم

فریده را در پی داشت گفت:

- چکار کردي؟ نسرین خانم مثل گندم برشته بالا و پایین می پرید!

- بس کن میثم!

روزبه هر دو را به طرف سالن هدایت کرد. نگاه فریده توي خانه به گردش در آمد. قبل از هر چیز با دیدن سینی مفصل صبحانه نفس

راحتی کشید و آرام تر از قبل گفت:

- کو نیلو؟

- خوبه مامان.

فریده روي مبل لم داد و آهسته زمزمه کرد:
- پس چی می گه نسرین؟! می گه مهرانا حال نداره؛ روزبه هم ناراحته بذاره چند وقتی مهرانا بیاد پیش من!

روزبه سریع گفت:


romangram.com | @romangram_com