#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_381
روزبه خندید و بی اعتنا به او مشغول بوسیدنش شد. هر دو داشتند توي آغوش هم داغ می شدند که صداي مکرر زنگ آیفون، از عالم
خوشی که داشتند درشان آورد.
روزبه نفس عمیقی کشید و به شوخی زمزمه کرد:
- همچی که وقت خوردنت شد رسیدن. باشه تا بعد!
رفت در را باز کند، اما مکث کرد و سریع گفت:
- از اتاق بیرون نمیاي؛ باشه؟
- چشم.
روزبه لبخندي زد و گفت:
- حرفی هم نمی زنی! هر کس هر چی گفت می گی من تقصیري نداشتم و روزبه مقصره!
- آخه ... آخه ...
روزبه بی اعتنا به صداي مکرر زنگ، رو به رویش ایستاد و گفت:
- مهرانا مدیون منی اگه جز این حرفی بزنی، قول بده به کسی چیزي نگی، باشه؟
آیفون را زد و در اصلی را باز کرد. نگاهی به چهره ي مهرانا انداخت و آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com