#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_378


- اون ... خواهر شما بود؟!

- ببخشید، اما اون تقصیري نداشت. من ازش خواستم همچین نقشی بازي کنه!

تازه مهرانا معناي نگاه ها و کارهاي عجیب دختر را می فهمید. مهرانا با دلخوري نگاهش کرد؛ می خواست بگوید من فراموشی گرفتم تو

چرا این طوري دروغ می گی! اما دلش براي روزبه سوخت. مشخص بود خیلی کلافه و نگران آمدن مادر و پدرش است. فکر کرد:

«. هر چی باشه یه خرده از ماجرا تقصیر منه! من ناخواسته باعث شدم این همه اتفاق بیفته »

به روزبه که کنار پنجره، کوچه را نگاه می کرد نزدیک شد و گفت:
- من ...

روزبه به سمتش چرخید؛ مهرانا صاف نگاهش کرد و گفت:

- من باور کردم که شما شوهر من هستید!

روزبه با حالت بامزه اي دستانش را بالا برد و گفت:

- خدایا شکرت! پس مشغول بشیم؟!

- هان؟!

روزبه خندید. رو به رویش ایستاد و گفت:


romangram.com | @romangram_com