#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_376
- هیچی، اما تو هم یادت باشه لام تا کام حرف نزنی، فهمیدي؟
- نه اصلا! مهرانا چطوره؟
- خوبه! فعلا خداحافظ!
مهرانا در آستانه ي در اتاق ایستاده بود. حالا موهایش را با کلیپس کوچکی بالاي سرش بسته بود.
- چی شده؟
روزبه متوجه ي مهرانا شد و با خونسردي گفت:
- هیچی، مامان بابام دارن میان اینجا ...
- چرا؟
- از قرار مامانت یه بلندگو گرفته دستش ...
مهرانا سکوت کرد، نمی دانست چه بگوید. در نظرش روزبه مرد عصبی و خطرناکی بود که اصلا روي خشم و عصبانیتش کنترلی نداشت و
هر لحظه امکان داشت وحشی شود.
روزبه رو به رویش ایستاد و نگاهش کرد، کاملا متوجه ي ترس مهرانا شد.
- چی شده عزیزم؟ نترس، اگه کسی هم باید جواب بده اون منم!
و با مهربانی و محبتی که مهرانا اصلا انتظارش را نداشت او را در آغوش گرفت.
romangram.com | @romangram_com