#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_375

- چکار کردم مهرانا؟ می تونی منو درك کنی؟ وقتی تو ... رفتی پیش اون پسره ... دیشب رو می گم؛ داشتم می مردم! فکر کردم حالاست

که دستتون واسم رو شه، اما حرفاتون رو شنیدم ... باور می کنی می خواستم بکشمتون؟

صداي زنگ تلفن خانه نگاه هر دو را به سوي در کشاند. از دیروز تلفن قطع بود. روزبه برخاست و گفت:

- غلط نکنم مامانته!

و به سمت تلفن رفت، اما برخلاف انتظارش آرزو بود که تند تند حرف می زد.

- الو روزبه ... بیچاره شدي ... بابا زنگ زد شرکت بگه نمی ره که خانم مشیري گفت تو هم گفتی نمی ري ... بعد از اون طرف مامان مهرانا

هم زنگ زد و یه چیزایی گفت ... بابا مامانم لباس پوشیدن بیان اونجا! الو روزبه گوشت با منه؟

روزبه بلافاصله گفت:

- نسرین خانمم میاد؟

- نه فکر نکنم! بابا بهش گفت صبر کنید خودم خبرتون می کنم! واي ... روز ...

- آرزو تو که حرفی نزدي؟

- نه به خدا! مگه دیوونه ام. تازه کلی خودم رو متعجب نشون دادم! روزبه حالا چکار می کنی؟

روزبه با کلافگی گفت:


romangram.com | @romangram_com