#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_374
- مامانامون با هم همکار بودن، هر دو پرستارن ...
مهرانا حس کرد روزبه حوصله ي جواب دادن ندارد، پس سکوت کرد. اما دلش می خواست سوالات زیادي بپرسد. روزبه با حوصله برایش
نیمرو لقمه می گرفت، چون مهرانا خامه دوست نداشت!
بعد از صبحانه روزبه سینی را روي زمین گذاشت و چون مهرانا دو زانو روي تخت نشسته بود، همان جا رو به رویش لم داد و آرنجش را
حایل بدنش کرد. مهرانا که از طرز نگاه روزبه به صورتش خجالتی می کشید، گفت:
- من ظرف ها رو ببرم آشپزخونه!
روزبه انگار متوجه ي حرفش نشد.
- الهی دستم بشکنه! مهرانا نمی دونم چی بگم؛ زدم صورت ماهت رو داغون کردم!
و بعد دست مهرانا را گرفت و چند ضربه توي صورت خودش کوبید. مهرانا دستش را بیرون کشید و همین طوري گفت:
- عیبی نداره!
روزبه خودش را بالا کشید و طوري نشست که یک سر و گردن از مهرانا بلندتر بود؛ بعد سر صبر اول پیشانی بعد چشم ها، گونه، چانه و
لبش را بوسید.
روزبه نگاهش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com