#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_373


- شوهرم.

روزبه دستش را دور کمرش حلقه کرد و گفت:

!« عشقم » - درستش اینه بگی

- باشه.

روزبه خندید و لب هایش را دوباره بوسید.

- بیا صبحانه بخوریم.

توي سینی سیلور بزرگ، ظرف خامه، عسل، نیمرو، نان تافتون و دو لیوان چاي چیده شده بود. روزبه چایش را شیرین کرد و به دستش داد.

مهرانا بی مقدمه پرسید:

- ما کی عروسی کردیم؟

- تقریبا سی و دو روزه.

- از کجا با هم آشنا شدیم؟

روزبه نگاه دقیقی به صورتش انداخت و با خودش گفت:

«! واي باز همون سوالاي تکراري »

romangram.com | @romangram_com