#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_372
انداخت، وضع صورتش افتضاح بود. کبود و زخمی! بی اختیار دستش به سمت لوازم آرایش رفت، نمی دانست چرا دوست دارد در نظر
روزبه زیبا جلوه کند! نگاهش به عکس دو نفره شان افتاد، زیبا بود و در آغوش روزبه عاشق و آرام به نظر می رسید. از اینکه هیچ خاطره
اي نداشت غمگین شد.
روزبه با سینی صبحانه داخل اتاق شد. سلام بلندي کرد که مهرانا هول شد و شانه را برداشت و موهایش را شانه زد. روزبه تیشرت قرمز و
شلوار گرمکن مشکی پوشیده بود.
پشت سرش مقابل آینه ایستاد و هر دو توي آینه به هم نگاه کردند. او را از پشت در آغوش کشید و سرش را توي گودي گردنش فرو
کرد و نفس هایی عمیق کشید. لب هایش را به گوشش نزدیک کرد و پچ پچ کرد:
- خوبی عزیزم؟
- بله.
- مهرانا راحت باش.
- را ... حتم!
روزبه او را به طرف خودش چرخاند و پرسید:
- من کیم؟
romangram.com | @romangram_com