#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_371
- مهرانا؟
- بله؟
روزبه نزدیکش شد و بی هیچ حرفی لب هایش را بوسید و بعد نگاهش کرد و گفت:
- از منم نترس!
مهرانا صادقانه گفت:
- تا وقتی این طور جلوم می گردین ازتون می ترسم!
روزبه نگاهی به خودش انداخت و پتو را بالا کشید:
- ببخشید!
مهارنا به حمام رفت و روزبه کتري را روي گاز کرد. سر صبر اتاق را مرتب کرد، زنگی به شرکت زد و اطلاع داد نمی رود و اگر قراري
هست به پدرش محول شود.
جرات نداشت شخصا به پدرش زنگ بزند، فکر کرد بعدا برایش توضیح می دهد که به خاطر حال مهرانا به شرکت نمی آید؛ البته به جز
آرزو کسی خبر از حال او و قضایاي پیش آمده نداشت. می خواست بگوید مهرانا سرما خورده و تا آخر هفته به چالوس می روند. یاد
دیشب که می افتاد خنده اي مستانه صورتش را می پوشاند.
مهرانا از حمام بیرون آمد و از ترس روزبه که بی هوا داخل اتاق نشود، همان لباس ها را دوباره تنش کرد. توي آینه نگاهی به خودش
romangram.com | @romangram_com