#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_368


***

برخلاف روزبه که توي خواب ناز بود، مهرانا دیشب اصلا نتوانست بخوابد. بیشتر گیج بود و شرمگین! انگار که جرمی مرتکب شده بود، اما

صبح که آهسته و یواشکی از کنار روزبه برخاست، دلش لرزید!

روزبه به همان اندازه که دیروز برایش غریبه بود، امروز به همان میزان توي دلش جا باز کرده بود. حسی خاص! مثل وابستگی، مثل امنیت؛

هرچه بود شیرین و خوب بود دیگر حتی به صالح فک هم نکرد. صبح چند دقیقه اي به عکسشان نگاه کرد و با خودش گفت:

«؟ این واقعا منم؟! پس چرا دیشب به نظرم غریبه بود »

روزبه یک چشمش را باز کرد و به کنارش نگاه کرد؛ مهرانا نبود! نیم خیز شد و به سمت چپش نگریست. مهرانا روي تخت نبود. مثل اسفند

از جا جهید!

چشمانش را مالید و گوشه و کنار اتاق را از نظر گذراند. این قدر هول و هراس داشت که بدون پوشیدن لباس ،پتوي تخت را دور کمرش

پیچید و از جایش برخاست.

در حمام را باز کرد، مهرانا نبود. توي سالن، توي آشپزخانه، به سمت اتاق خواب کناري رفت که همزمان مهرانا از آن خارج شد. شومیز

چهارخانه ي بلند، شلوار جین و شال هم روي سرش بود.

روزبه سر تا پایش را برانداز کرد و مشکوك پرسید:

romangram.com | @romangram_com