#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_367
و بی ادب هزار سال دیگر براي عذرخواهی نمی آید.
صالح حتی نتوانست نفس بکشد؛ تلفن که قطع شد پوفی کشید و دوباره به خانه شان رفت. خانه ي مادرش که همین چند دقیقه ي پیش
براي زنگ زدن به مهرانا از آن بیرون آمده بود.
ظهر قبل از رفتن به جلوي مدرسه، مادرش تماس گرفت و با همان تندخویی ذاتی اش گفت:
- بیا خونه کارت دارم!
و چون نتوانسته بود مهرانا را ببیند، سریع به آنجا رفت و مادرش گفت که به دیدن مادر مهرانا رفته. ابتدا عصبی شد، اما طبق معمول
معصومه، مادرش، به قلب دردش متوسل شد و با آه و ناله گفت مادر مهرانا هزار و یک فحش به او داده و گفته جنازه ي دخترم رو هم روي
دوش پسرت نمی ذارم. حالا حقیقت را می گفت؟!
به هر حال دعوا، تهدید و التماس بی فایده بود. مادرش کار خودش را کرده بود و مادر مهرانا هم کوتاه نمی آمد. آن دو دیگر حتی جلوي
مدرسه هم یکدیگر را نمی دیدند. مهرانا یکی دو بار به او زنگ زد و مکالمه شان بی ثمر و بی سر و ته خیلی زود قطع شد و پس از رفتن
مهرانا و مادرش از آن ساختمان، کلا همه چیز عوض شد.
صالح ماه ها با مادرش سر سنگین بود، اما هر چه بود او مادرش بود و ادعا می کرد صلاحش را خواسته! او هم با خودش می گفت که مهرانا
قسمت من نبوده!
اما خوب این قضیه را به نفع خودش کرد؛ چرا که از زیر ازدواج فرار کرد و پس از پنج ماه دوباره روال زندگی سابقش را پیش گرفت.
romangram.com | @romangram_com