#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_365


داره می گه، اما دلش ... این دل وامانده!

نگاه عبوس نسرین مهرانا را هل کرد و سبب شد بی اختیار بگوید:

- اما دیگه نمی شه! این ... یعنی دوستیمون باید تموم شه!

صالح ناباورانه گفت:

- مهرانا! نه خواهش می کنم! با من این کار رو نکن. قبول دارم مامانم بد حرف زده، اما باید صبر کنیم تا آروم بشه بعد باهاش حرف می

زنیم! مامانتم با من؛ یه جوري راضیش می کنم!

مهرانا این بار علی رغم میل باطنی اش گفت:

- اما مامان من راضی نمی شه ...
صالح عصبانی شد و گفت:

- نه مهرانا! بحث مامان منو تو نیست؛ حرف دلت رو بزن! بگو خسته شدي از من؛ بگو جا زدي! فقط کرمت این بود بیاي تو زندگیم منو

عاشق کنی و وابستت بشم و بذاري بري؟! عشق و کیفت رو کردي و گور باباي صالح! آره؟

بغض گلوي مهرانا را فشرد و از اشکی که توي چشمانش نشسته بود، نسرین عصبی شد و با خودش گفت:

«! معلومه داره قصه هاي سوزناك واسش تعریف می کنه »


romangram.com | @romangram_com