#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_364
- شب عید رو یادته با هم رفتیم بیرون؟!
- خب؟
- خواهرم فرح و پسرش، من و تو رو دیده بودن. پسر خواهرم گفته این دختره که با داییه، تو ساختمون داییه! جالبه من توي این دو سال
که همسایتون بودم تو رو ندیدم، اون وقت پسره ي دهن لق ...
که صالح به کار برد، آزرده شد؛ براي همین با خشم گفت: « دختره » مهرانا از کلمه ي
- چرا مامانت اومده اینجا؟ بهش گفتی ...
صالح عاجز و درمانده گفت:
- مهرانا تو رو خدا! آخه من چی بهش بگم؟ اولا الان عصبانیه، ثانیا ناراحتی قلبی داره و می ترسم طوریش بشه! باید صبر کنیم!
مهرانا حرصی شد و گفت:
- اما مامانت یه طوري حرف زده انگار من دختر ... دختر بدي هستم!
صالح همان طور مستاصل گفت:
- مهرانا منم که مهمم! من می دونم تو کی هستی؛ تو عشق منی مهرانا!
نگاه مهرانا به سوي مادرش کشیده شد که در آستانه ي در اتاقش دست به سینه ایستاده بود. عقلش گفت همون حرفایی که مامان زد رو
romangram.com | @romangram_com