#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_363
تقریبا بیست ثانیه بعد صالح خودش زنگ زد؛ مهرانا از شنیدن صداي صالح جانی گرفت و گفت:
- الو سلام!
خون خون نسرین را می خورد و می ترسید زیادي نسبت به مهرانا خشوبین باشد. صالح که حالا در جریان اتفاقات بود با تته پته گفت:
- مهرانا مامانت ...
مهرانا با ناراحتی گفت:
- مامان من هیچ ... مامان شما که خوب ...
بغض و حس تحقیر شدن گلویش را آزرد.
صالح با ناراحتی گفت:
- به خدا مهرانا من بی تقصیرم! من اصلا نمی دونم چی بگم! الان از خونه ي مامان اینا اومدم بیرون!
مهرانا سریع گفت:
- بهش گفتی که چرا اومده خونه ي ما؟!
صدایش را پایین آورد و پرسید:
- اصلا مامانت چطور فهمیده که ما با هم دوستیم؟
صالح آه عمیقی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com