#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_361


- مامان ما ... عاشق همیم! به خدا من ... یعنی ما اون طوري با هم دوست نبودیم؛ اون به من احترام می ذاشت ... اگه رفتم خونشون ... به

خاطر چیزي که شما نگرانش بودین، نبود! می خواستیم همدیگه رو بهتر بشناسیم. اون پسر خوبیه، عاشقمه و می خواد باهام ازدواج کنه!

نسرین لبخندي زد و گفت:
- مهرانا تو قرار نیست فقط با یه نفر وصلت کنی؛ اگه فکر کردي اون پسر به خاطرت حاضره از خانوادش بگذره، اشتباه می کنی! آره اونم

عاشقته، اما به معناي این نیست که تا ابد عاشقت می مونه! چهار صباح که از زندگی مشترکتون گذشت، دوباره مادرش، خواهرش، چه می

دونم کس و کارش براش مهم می شن!

مهرانا با عجله گفت:

- اما من نمی خوام اونو از خانوادش دور کنم یا مجبورش کنم قهر کنه!

نسرین حرصی شد، اما به خودش مسلط شد.

- تو نمی خواي مهرانا اما اونا می خوان ازت دور باشن! مادرش از تو با بدترین واژه ها اسم برد! مادر صالح حتی یه درصد هم پسرش رو

مقصر ندونست. به من نگفت ما باید جلوي این دو تا جوون رو بگیریم چون کارشون اشتباست؛ به من گفت جلوي دخترت رو بگیر که پسر

منو از راه بدر کرده! امروز صالح عاشقته و باهات ازدواج می کنه، اما فردا که تب تند این عشق سرد شد و یاد مادر و خواهرش افتاد، اون

وقت اگه تو مثلا یه کار اشتباهی انجام بدي، می گه مادرم گفت این دختره خرابه و به کل منکر عشقش می شه! فکر می کنی اون وقت صالح


romangram.com | @romangram_com