#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_360


مهرانا نمی دانست چرا نتوانست دروغ بگوید. می شد با یک دروغ فعلا نسرین را دست به سر کرد؛ اما نتوانست! نسرین دوباره با همان

آشفتگی ساعاتی قبل آشپزخانه را ترك کرد و این بار جدي تر از قبل گفت:

- مهرانا جدا چی فکر کردي؟ اینکه با این پسره ازدواج می کنی؟

مهرانا سریع گفت:

- مامان ما ...

نسرین کمی ملایم تر گفت:

- عزیزم راحت حرفت رو بزن؛ من مادرتم، دشمنت نیستم!

مهرانا کودکانه گفت:

- دعوام نمی کنی؟

- نه دخترم نگران چیز دیگه اي بودم که خوشبختانه نگرانیم برطرف شد!

نشست و به او هم اشاره کرد که بنشیند.

- حالا بگو؛ هر چی هست بگو تا با هم به یه نتیجه اي برسیم!

مهرانا نشست و چون نسرین اصرار کرد راحت حرفش را بزند، باکم رویی گفت:

romangram.com | @romangram_com