#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_359
- باشه مامان، به خدا ولش می کنم؛ ولش می کنم!
و نسرین آسوده او را در آغوش کشید. هردو بعد از نیم ساعت گریه و زاري به خلوتشان پناه بردند. همه ي حرف ها و نصیحت و التماس
و تهدید نسرین، فکر مهرانا را شاید دو دقیقه به خود مشغول کرد، وگرنه او چطور می توانست صالح را، آن عشق پرشور را فراموش کند!
برخاست تا با موبایلش به صالح زنگ بزند و در مورد مادرش و آمدنش پرس و جو کند، اما تصمیم گرفت از مادرش اجازه بگیرد. سخت
بود، اما باید اعتماد مادرش را به دست می آورد.
همین که از اتاق خارج شد، ترس برش داشت. نسرین توي آشپزخانه غذایی براي ناهار مهیا می کرد؛ از حالت مرددش و از اینکه هنوز
لباس مدرسه اش را در نیاورده بود، حدس زد چیزي شده. براي همین با مهربانی گفت:
- مهرانا چی شده عزیزم؟! حرفت رو بزن!
مهرانا از لحن مهربانش جراتی گرفت و گفت:
- می خوام باهاش حرف بزنم!
نسرین مکثی کرد و چند لحظه به او زل زد عاقبت گفت:
- براي آخرین بار!
مهرانا ترسید؛ براي آخرین بار؟ نه، نمی شد، نمی توانست! قصه ي شیرین آن ها تازه شروع شده بود!
- مهرانا؟
romangram.com | @romangram_com