#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_358
نسرین بی حوصله از من من کردن هاي مهرانا روي مبل نشست و گفت:
- فقط می تونم یه نتیجه بگیرم؛ اونم اینکه تو به من علاقه اي نداري و تو براي این همه سال خدمتم به تو، عشقم به تو، هیچ ارزشی قایل
نشدي! مهرانا تو منو خرد کردي، کشتی؛ اما چرا من که چیزي برات کم نذاشتم؟ من که ... نمی دونم لابد من بد بودم و حتما عیب از منه!
مهرانا بی درنگ گفت:
- نه مامان تو خوبی!
نسرین بی تاب شد و مقابلش روي زمین زانو زد:
- پس چرا؟ من دوستت دارم، من عاشقتم، من که غیر از تو کسی رو ندارم. تو تنها دلخوشی من هستی؛ آخه چرا؟
مهرانا نمی دانست چه بگوید و از خجالت، بغض و حرف هایی که لایقش نبود و به او نسبت داده بودند، داشت خفه می شد. از سوالاتی که
هر لحظه توي ذهنش می رفت و می آمد داشت منفجر می شد!
نسرین کمی گریه کرد و بعد سرش را از روي زانوي مهرانا برداشت و عاجزانه گفت:
- پس به من بگو، بگو می خواي اونو ول کنی! بگو که روي منو زمین نمیذازي! بگو که دنبال این پسره نمی ري! بگو تو هم باور می کنی که
عشقش هوسه! خواهش می کنم مهرانا منو از این برزخ بده.
مهرانا که از حالت دردمند مادرش، ناراحت و آشفته شده بود، بدون وقفه گفت:
romangram.com | @romangram_com