#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_357
- به خدا ... مامان ما ... فقط ...
نسرین نگاهی به صورت زیبا و چشمان اشک آلودش انداخت و گفت:
- با خودت چی فکر کردي؟ اینکه من یه زن امل عقب افتادم؟! من درکت می کردم و می دونستم تو هم مثل هر دختري دلت می خواد با یه
پسر دوست بشی! فکر می کردم دیر یا زود این اتفاق میفته، اما این طوري؟! با این شرایط؟! چرا یه زن بی شعور باید بیاد خونه ي من به
خودش اجازه بده هر چی که به دهنش رسید در مورد دختر من بگه؟! چرا این زن بیشعور نرفته یقه ي پسر خودش رو بگیره؟
و بعد گویی که چیزي به یادش آمده باشد، دستش را زیر چانه اش زد و با چشمان گرد و متحیرش به رو به رو خیره شد و گفت:
- ا ا ا زنیکه به من زل زده می گه دخترت رو ببر دکتر حتما یه جا وا داده اومده گلاویز پسر من بشه! می گه دخترت رو جمع کن؛ نمی تونی
بذار من جمعش کنم!
نسرین هی می گفت و مهرانا هی خجل تر می شد؛ یعنی واقعا مادر صالح آمده بود و این حرف ها را زده بود؟ آخر چطور و از کجا؟! چطور
فهمیده بود؟ مبادا نقشه ي صالح بود؟ مبادا او گفته بود؟ اما صالح که با او کاري نکرد جز احساسش و قلبش چیزي از او نگرفت ... جز چند
بوسه!
- مهرانا می خوام بدونم چطور می رفتی خونش؟ من باید بدونم چرا می رفتی خونش؟
- مامان ما ...
romangram.com | @romangram_com