#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_355


چون تا قبل از معاینه می خواست مهرانا را بزند. این قدر بزند تا بمیرد! اما حالا ...

آه عمیقی کشید و ماشین را بی آن که داخل پارکینگ ببرد، رو به روي ساختمان پارك کرد.

- پیاده شو!

مهرانا هر لحظه بیشتر می ترسید؛ کاش مادرش یک چیزي می گفت! صد در صد چیزي فهمیده بود، اما از کجا؟

وقتی داخل خانه شدند، نسرین بی مقدمه گفت:

- بشین حرف بزنیم!

مهرانا لب مبل نشست. نسرین چند قدمی برداشت و روسریش را بی حوصله روي مبل پرت کرد و عاقبت سکوتش را شکست و با غیظ

گفت:

- سه چهار ماه پیش بهت گفتم مهرانا چرا این طوري شدي؟ چقدر مشکوکی! اگه پاي پسري وسطه بگو. یادته چی گفتی؟! گفتی برو مامان

دوست پسرم کجا بود؟ گشتی گشتی توي پیغمبرا جرجیس رو پیدا کردي؟! مهرانا ...

گریه اش گرفت.

- مهرانا یعنی این رسمشه؟! مزد اعتمادم به تو اینه؟! اینکه یه زن بیشعور احمق صبح بی مقدمه بیاد خونم و هر چی از دهنش در میاد و لایق

پسرشه با من بکنه! که به تو ... تویی که هنوز حتی ندیدت بگه خرابی؛ که من نتونم سرم رو از زمین بلند کنم که گردنم جلوي همچین آدم

romangram.com | @romangram_com