#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_354
- برو بیرون منتظر باش تا بیام!
همین که مهرانا رفت بغض نسرین شکست و چون دکتر حال و روزش را دید، بدون مقدمه چینی گفت:
- نگران نباشید، خوشبختانه ...
نسرین روي مبل چرمی کنار میز ولو شد، انگار بار سنگینی از روي دوشش برداشته بودند که آن طور بی محابا اشک می ریخت. اصلا کلام
دکتر را نمی شنید که در مورد مراقبت از نوجوانان حرف می زد. میان کلام بی سر و تهش پرید و گفت: یعنی ... حتی سعی هم نشده بهش
...
- نه خانم اگه چیزي بود می فهمیدم، مطمئن باشید.
نسرین نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت! به هر حال او باز هم عصبانی بود و فقط این قدري آرام شده بود که تا خانه صبر کند و بعد با
مهرانا حرف بزند.
مهرانا با چهره اي که از ترس و دلشوره منقبض شده بود، سرش را پایین انداخت و فکرش از هر حدس و گمانی تهی بود.
- پاشو بریم!
مهرانا از جایش برخاست و پشت سر نسرین راه افتاد؛ هزار و یک سوال داشت، اما جرات پرسیدنش را نه!
توي ماشین نسرین آرامشش را باز یافته بود و داشت فکر می کرد:
«! حالا چطور باهاش حرف بزنم »
romangram.com | @romangram_com