#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_353

انگار نتوانست حرف بزند، انگار دنیا روي سر مهرانا خراب شد، انگار دکتر یک چیزهایی فهمید، انگار دیگر نگاهش دوستانه نبود!

مهرانا بهت زده به مادرش نگاه کرد و با حالتی گلایه آمیز گفت:

- مامان من ...

نسرین این بار با نگاهی که تا عمق جانش را می سوزاند، زمزمه کرد:

- فقط برو!

و به دکتر که سر پا ایستاده بود و خودش را براي معاینه آماده می کرد، اشاره کرد. بار اول مهرانا نبود که براي معاینه به دکتر زنان

مراجعه می کرد، اما این بار ترس بیشتري داشت. براي چه می خواست او معاینه شود، آن هم این طور ناگهانی! یعنی چیزي فهمیده بود؟

اصلا چیزي نبود که!

«! نکنه فهمیده من می رفتم خونه ي صالح »

از این اندیشه یخ کرد و وقتی دکتر مشغول کارش شد، ناخواسته اشک از صورتش سرازیر شد. نه از درد، از ترس و دلشوره و اضطراب!

دل توي دل نسرین نبود. خیلی خودش را نگه داشته بود که گریه نکند، اما رنگ و روي پریده و چشمان پر اشکش نشان می داد حال و روز

بدي دارد. خدا می دانست چطور خودش را جمع و جور کرد تا دنبال مهرانا و تا اینجا بیاید که چنین درخواستی از پزشک کند.

به محض تمام شدن معاینه و آمدن مهرانا به این سوي اتاق، نسرین با همان بی مهري گفت:


romangram.com | @romangram_com