#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_352


«! یعنی مامان دیده دارم تلفنی حرف می زنم؟ خب چه ربطی داره »

هر چه بیشتر فکر می کرد کم تر به نتیجه می رسید؛ تا اینکه رو به روي درمانگاهی توقف کردند. درمانگاه بزرگی بود. مهرانا با حیرت

بیشتري گفت:

- مامان مریض شدي؟

نسرین نگاهش کرد؛ رگه هاي سرخ چشمانش به علاوه ي برق اشک با هم مخلوط شده بود. با خشم و غیظ گفت:

- مریض نشدم اما فکر کنم چیزي به مردنم نمونده. یالا پیاده شو!
مهرانا کاملا جا خورد و هنوز نمی دانست چه شده، اما هر چه بود دیگر با مادرش بحث نکرد. ترس و دلشوره همه ي وجودش را گرفته

بود. دیگر حتی از فکر صالح هم بیرون آمد. او نشست و مادرش نمره گرفت. هنوز نمی دانست قضیه چیست. ده دقیقه اي معطل شدند و

در کمال بهت و حیرت وقتی نوبتشان شد، داخل اتاق دکتر زنان شدند. اما هنوز شوك اصلی مانده بود! هر دو سلام کردند و نسرین بعد از

سلام و احوالپرسی خشکی که با دکتر کرد، در پاسخ به سوال دکتر که پرسید:

- خب مشکل چیه؟

با صدایی که می لرزید گفت:

- می خواستم دخترم رو معاینه کنید و برگه ي ...


romangram.com | @romangram_com