#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_351
صالح تند تند گفت:
- ببین مهرانا تابلو نکن، مامانت سر کوچه ي مدرسه است. اومده بودم دنبالت دیدمش، بعدا با هم حرف می زنیم!
مهرانا سریع قطع کرد و حیرت زده با خودش فکر کرد:
«!؟ مامان که دیشب خیلی خسته بود و بهم گفت ناها رو از بیرون می گیریم، چطور شده اومده دنبالم »
در همین افکار بود که پژوي سیاه رنگ مادرش را دید و خودش را متعجب نشان داد و سوار شد.
- سلام!
قیافه ي عصبی و برافروخته ي نسرین، مهرانا را ترساند؛ با این حال خونسردانه پرسید:
- مامان، چطور اومدي دنبالم؟
نسرین سردتر از او خیلی کوتاه گفت:
- فقط ساکت باش!
- ماما ...
- گفتم ساکت باش!
لحن نسرین این بار رنگ و بوي خشونت گرفته بود. مهرانا هر چه فکر می کرد به نتیجه اي نرسید.
romangram.com | @romangram_com