#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_350

اما لب هایش قفل شد. روزبه دوباره دستانش را گرفت و باز مهرانا ناامیدانه به گریه متوسل شد. رابطه شان نه به گرمی صبح و نه به آرامی

چند لحظه ي پیش بود؛ انگار روزبه فقط می خواست اعلام وجود کند و برتري اش را نشان دهد. به مهرانا حالی کند خیلی بیشتر از این

حرف ها توي زندگی اش ریشه دوانده!

مهرانا هم که بعد از دیدن صالح با شراره و اصرار او به اینکه روزبه شوهرش است، باور کرده بود روزبه شوهرش است و حالتی بین لذت،

ترس و ناامیدي را تجربه می کرد. دلش می خواست روزبه را باور کند، اما ته دلش گفت:

«... یعنی واقعا رابطم با صالح تموم شد؟ اما چرا ... اون که عاشقم بود، پس »

و قطره اشکی از گوشه ي چشمانش فرو ریخت.
***

سیزده ماه قبل

چهارده فروردین هشتاد و چهار

مهرانا با احتیاط سرش را به سمت باشگاه بدنسازي چرخاند، اما صالح را آنجا ندید. متحیر و البته بیشتر ناامید به سمت خانه حرکت کرد.

دلش می خواست بعد از ده روزي که فقط تلفنی با صالح حرف زده بود او را ببیند؛ این قدر دلش براي او تنگ شده بود که حد نداشت.

همان موقع موبایلش زنگ خورد، صالح بود.

- الو صالح!

romangram.com | @romangram_com