#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_348


هر دو سکوت کردند. روزبه سکوت را شکست و گفت:

- مهرانا تو ... تو جدا با اون پسره دوست نبودي؟

مهرانا عصبی شد.

- پاشو! بهم ثابت شد شوهرمی، پاشو برو!

- مهرانا؟!
گرچه صورت روزبه توي تاریکی اتاق پیدا نبود، اما لحنش بدجوري گرفته و غم آلود بود؛ طوري که مهرانا بلافاصله مطیع شد و گفت:

- بله؟

- تو هنوزم اونو ... دوست داري؟

مهرانا بدون فکر گفت:

- نه!

روزبه از صورتش فاصله گرفت و سعی کرد توي تاریکی بتواند چشمان مهرانا را ببیند؛ نمی شد و فقط برق اشک را می دید. ناباورانه و

تمسخرآمیز گفت:

- نه؟


romangram.com | @romangram_com