#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_347
- خب!
روزبه خندید و کمی بوسیدش!
لحن مهرانا نشان می داد مشتاق شنیدن بقیه ي حرفش مانده.
- بسه بگو!
- بعد تو ... یعنی با هم رفتیم حموم!
- خب!
رفتیم حموم! « هم » - با
مهرانا با حرص گفت:
- خب!
روزبه خندید.
بعد من اول اومدم بیرون که یکهو صدایی اومد. اومدم توي حموم که دیدم افتادي؛ می دونی چرا؟
- چرا؟
- چون بازم اون دمپایی ابري هات رو پوشیده بودي ... بعدم که ...
romangram.com | @romangram_com