#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_346
ترس و وحشت و حس دردي که توي تنش پیچیده بود، اینکه فکر می کرد دارد به او تجاوز شود، همه و همه توي قلبش جوانه زد!
اما روزبه فارغ از همه ي دل نگرانی هاي او، فریاد و التماس هایش که انگار لذت این رابطه را شیرین تر و دلچسب تر می کرد؛ مشغول کار
خودش بود.
دستش را روي دهان مهرانا که جیغ می زد؛ گذاشت و نرم و عاشقانه گفت:
- دیدي ترس نداره! دیدي دروغ نگفتم! ببین من شوهرتم! اگه شوهرت نبودم که این جوري نمی شد؛ حالا دستم رو از روي دهنت بر می
دارم، اما قول بده جیغ نزنی!
مهرانا سرش را تکان داد؛ حالا همه ي آن حس ها رفته بود و فقط خجالت می کشید، اما ملتمسانه زمزمه کرد:
- قول می دم جیغ نزنم، فقط دستم رو باز کن درد گرفته!
روزبه دستش را باز کرد، اما محکم بالاي سرش نگه داشت. با صدایی که می لرزید و اغواگر بود، زیر گوشش پچ پچ کرد:
- یادته صبح چی شد؟
- نه!
- صبح ما با هم بودیم، مثل الان. بگو خب!
- خب!
- همه چی مثل حالا آروم بود؛ بگو خب!
romangram.com | @romangram_com