#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_345

«! این طوري هم خوبه؛ خشن و جذابه »

این قدر غرق افکار هوس آمیزش بود که اصلا به جیغ و التماس مهرانا اهمیتی نمی داد و با خودش می گفت:

«! خلاف شرع که نمی کنم زنمه! تمکین نمی کنه، مجبورم به زور عمل کنم

و مهرانا را که دست و پا می زد روي تخت انداخت و شلوارش را هم ...

- تو رو خدا! نه، التماس می کنم، مگه نمی گی من زنتم؟!

روزبه پوزخندي زد و لباس هایش را در آورد.

مهرانا چشمانش را بسته بود و ضجه می زد.

- تو رو خدا!

روزبه برق اتاق را خاموش کرد.

- اینم به خاطر اینکه فعلا یادت نیست من شوهرتم!

مهرانا با خاموش شدن لامپ ها، کمی آرام گرفت و برخودش مسلط شد. این بار با لحنی فریبنده گفت:

- چرا می خواي منو اذیت کنی؟ من که حرفی نزدم! باشه باشه، هر چی تو بگی، تو شوهرمی! اصلا من هیچ جا نمی رم؛ تو رو خدا فقط!

اما با خوابیدن روزبه، همه ي امید مهرانا به یاس بدل شد و دوباره صداي ضجه ي دلخراشش اتاق را پر کرد. دست بسته اش، این حالت


romangram.com | @romangram_com