#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_344
روزبه وحشیانه گردنش را بوسید و گفت:
- دارم بهت ثابت می کنم که شوهرتم!
مهرانا کم مانده بود از حال برود. ناباورانه زمزمه کرد:
- نه!
هنوز فکر می کرد روزبه شوخی می کند، اما روزبه با خونسردي دوباره به سمت کشو رفت. قیچی را برداشت و چون از بازي اي که راه
انداخته بود حسابی لذت می برد، چشمکی زد و گفت:
- حالا وقت زنگ تفریحه!
مهرانا پنداشت با قیچی می خواهد دستش را باز کند.
- دستم رو باز کن!
روزبه همان طور که گردنش را می بوسید، گفت:
- نه دیگه! اگه زیاد حرف بزنی دهنتم می بندم!
رنگ از صورت مهرانا پرید و به تقلا در آمد، اما روزبه با خونسردي تیشرتش را با قیچی پاره کرد.
با خودش فکر کرد:
romangram.com | @romangram_com